تبلیغات
یادداشت های یک موش نویسنده! - مطالب صاد

امروز:

روزگاری بود ، مردها نمی مردند.

کاری ندارم. نه اینکه کاری ندارم ها. مثلا غیر از اینکه باید پایه رو جمع بندی کنم و پیش 1 رو دوره، کاری ندارم. یا اینکه مثلا بروم به ددی سلام کنم یا هی جلو مامی خم و راست بشوم "های ددی..کی ؟ من؟ من غلط بکنم که آدم باشم." من... بخورم  که لپ تاپتو قرض بگیرم بعدشم عین این آدمای مریض نه .. عینشون نه .. خودشون ! هی عذاب وجدان بگیرم که الان که لپ تاپتو گرفتم نمره هندسه و  دیفرانسیلم خوب نشده پس چرا به خودم همچین اجازه ای دادم! اونم واسه تو که واقعا ددی ِ نمونه ای هستی. ددی ِ نمونه ! اصن یاد سیبیلات میفتم هی خنده ام که نمیگیره که..هی فک میکنم چقد نمونه ان! تو ددی نمونه همسر مامی نمونه ...سلام که لیاقتشو نداری بکنم بهت...مامی جان اخیرا یه سری تعاریف تازه ای واسه من ارائه دادن. که من اگه از یه دختر خیابونی بدتر نباشم بهتر نیستم. جونم مامی. ویوا مامی! حالا اینا که گور باباشون ترازمو بگو! ای تف تو ذاتت مشاور! تف .!  کلا مشاوری کار کثیفی است. کلا من ماشین آخرین مدل مشاور رو که میبینم عقم میگیرد. یعنی از اون شغلاییه که پست از استخوان خوک در دستهای جذامی و اینا . یکی مشاور یکی دبیر. طرف مهندسی عمران خونده اومده دبیر هندسه-گسسته شده بالای همه صفه های جزوشم فونت درشت ورداشته نوشته مهندس فلان فلان  ِ امیر فلانی! ادم همیشکلی حض می بره اصن. کودکی سیخی چن. کودک بودیم کتک خوردیم . هی خط انداختیم به در و دیوار . کتک خوردیم. هی فامیل امد خونمون هی ما چاک دهنمونو باز کردیم. کتک خوردیم. کلا مقوله و پروژه ای جدا بود وقتی مهمون می رفت ما هی منتظر بودیم ببینیم این واحدو پاس کردیم یا نه! ما حالمون از مهمون بهم میخورد چونکه همه چیزای خوب مال مهمون بود! هی ما بیست گرفتیم دوستمان هیفده بعدش به ما گفتن وظیفت بود دوستمان رو هی گرفتن رو سر حلوا حلوا کردن!....هی ما موندیم منتظر جایزه! هی ما خوب بودیم. هی ما بچه ی خوبی بودیم . هی گوش دادیم به حرف های نمونه از کار های نمونه و اخلاق های نمونه و کوفت های نمونه. مدارس نمونه. تیز هوشانم قبول نشدیم خیر سرمون. هی عین این اسکلا بچه خوبی شدیم دست مامی و ددی رو ول نکردیم. هی گشتیم دنبال دوست. هی دلم به حال خودم سوخت. از همون بچگی من دزد بودم! عاشق بودم اصن. کاردستیم درس میکردم گل بازیم دوس داشتم هی مامی حرص می خورد که خونه چرا کثیفه.ف.............اک!  یه دختره جدیدا اومده اسمش پریساس انگار صدا در حد بوق...نه...بهتر از بوق...نمیدونم خلاصه موقع خوندن من احساس میکنم داره به زور سعی میکنه یه طور خاصی بخونه مثلا خودشم فهمیده خیلی باحاله ... گوگولی! "مادمازل" مثلا! خو همه سعی میکنن یه طور خاص باشن ولی نباید اون سعی کردنه موقع خوندن اینجوری چارچنگولی فرو بره تو چش آدم میدونی....اول اهنگ خیلی زور میزنی! به من چه اصن! به ددی گفتم پیانو بخر. گفت جا نداریم. پول ندارم. گفتم بذار برم سر تمرین تئاتر گفت..... (نه!) گفتم بذار بنویسیم با بچه ها گفت این چیزا به استعداد بستگی داره. گفتم بذار برم گفت بشین تا بذارم! گفتم ف......ک! ددی گفت بیا با من حرف بزن گفتم نمیخوام. گفت تعامل کن! گفتم تحمل کن! دیگه یادم نی چی می گفت گوش نمی دادم. ددی دوربیناشو کار گذاشته اینجا.دوربینای مامی رو خیلی وقته شناسایی کردم خبر نداره بیچاره. حالا اینا هیچی... ترازم! تف تو ذاتت عفت.. تف! و من می روم آواز ترکی یاد می گیرم. من میروم فکر میکنم سینما چیز خوبی است. میروم فکر میکنم جانی دپ خوب است! میروم فکر میکنم هی ولی نمی فهمم چرا اینقدر جود لاو را دوست دارم! و صدای خاویر باردم را! من میروم عباس معروفی میخوانم و هی معلق  و پا در هوا اشکم  را در همین اطراف ولو میکنم. من میروم فکر میکنم کلاس زبان جای خوبیست. هه! خیلی جای خوبیست من میروم میبینم  هیچکس نیامده فاینال بدهد! بستنی هم میخوان تازه! من میروم فکر می کنم دوستم ینگه ی دنیا چه کار میکند. میروم فکر میکنم به این دختر چادری هایی که ته کلاس می شینن و جلوشون نمیشه بحث سیاسی کرد . امروز شادی میگفت ولی خدایی هیچکس اندازه میم الف  . ن . ژ . ا . د   چیزی به اسم خا//یه  نداره! منم تایید کردم که آره اون جای مغز و جای شعور م فقط خا//یه داره!  شادی عاشق یک پسری شده که پولیور چار خونه می پوشه. پولیورش خوشکله.... اگه اون نمی پوشیدش شاید از پولیورش خوشم میومد! فاطمه اینا راجع به برف بازی ِ اخیرشون با یه سری جوجه پسر دبیرستانی تریف میکنه. خب من اصن شیفته ی نسل خودمم . همینجوری را میرم میبینم داف های دهه هفتادی الان رو بورسن! یه توالت عمومی هس تو یه پارکی این اطراف پشت درش دفترچه تلفنه و منو و کاتالوگ! ولی شما خانومم با شلوار لی سر کلاس رات نمیدیم. زیر ابروتو ببینم؟!  کلیپست چرا پف داره؟ مقنعه ت چرا باد کرده ؟ در آر بده من. نا خونتو ببینم؟ بعد من میرم سر کلاس داد میزنم "غلط کرد!"  خانومم شما بودی گفتی غلط کرد ؟  اره بابا با آمریکا بودم ...اِه ؟ آفرین حالا علی الحساب کیفتو بذار رو میز ببینم! ف....اک کمه! کارش داری لپ تاپو ؟ آره. بیار بده بهم. باشه. باشه. ..تو!  من میروم فکر میکنم به درس های پایه. من میروم فحش را میکشم به تست های معارف!  اندیشه ی دینی به انسان چی می دهد ؟!  یک بینش درست دو بصیرت درست سه هدف درست چار اینده ی درست. اصن  اندیشه دینی مال ِ منه حالا تو چی میگی گوساله! هرچی دلم بخواد یا نخواد به من میدهد. اصن اندیشه می دهد. اندیشه داده است مدتی ست اندیشه به ف ... ا // ک رفته است . اندیشه حیوان است. اندیشه خود/ ار/ ضا ست!  کوری؟ اندیشه صب بیدار می شود فحش میدهد به ذات عفت! شب میخوابد فحش میدهد به ذات کنکور! صبحانه نمی خورد. ناهار میخورد در سکوت. شام میخورد فحش میدهد به آن پسره ی حرامزاده ی بی مایه! اندیشه الان پریود است ولی داده! من شرمنده ی روی شمام هستم  که مرا "بی تربیت" خطاب میکنی...هییییی.... مامی راس میگف دیگه . برو از مامی جوابتو بگیر. از مامی ِ نمونه. گِرند مامی(!) وگرند پاپی زمان خودشون دو تا جلاد به تمام معنا بودن که بچه رو ببرن بیابون و با کمر بند بزنن و ازین حرفا. حالا چون با من این کارا رو نکردن من کلی بدهکار شدم به عالم و آدم! چلچراغ رو معلوم نیس کی سیاست بر//ین توش رو براش در نظر گرفته که روز به روز داره بیشتر....یده میشه توش. (خیلی ناراحتی شما گوشای بچه تو بگیر!) البته این سیاست کلی مملکته یه چیز تو مایه های چشم انداز ِ چار ساله! امروز خاطره می گف  ... نوبل شیمی رو برده..میگم چرا میگه آخه موفق شده ریال رو تبدیل کنه به پِ ه ِ ن!  والا به خدا....کار ندارم! نه اینکه کار ندارما.. حال ندارم! من میروم می زنم قدش که دوستم میگه بیا خونه ی ما برات ویلن بزنم. من میروم هر هر میخندم به ریش هر چه دبیر. من میروم زرت زرت می / ری / نم به هرچی امتحان (البته این دیگه تصمیم نمیخواد!) من میروم زندگی را فحش می دهم. من کلا فحش میدهم. من میروم توی کله ام کشت ِ کرم های لوله لوله و دراز میکنم. من میروم دلتنگ میشوم. من می روم کتک میخورم از دفترچه کنکور سراسری. من میروم ماشین مشاور را پرچم میکنم. من دک و دهن ِ هر چه آینه را خورد میکنم. من میروم فکر میکنم چه میشد اگر من داداش ِ برادرم بودم و او خواهر ِ من. من میروم. من هی میروم. من میروم سیگار میکشم. کتاب میخوانم . فیلم میبینم. روزگاری بود....من میروم آهنگ گوش میکنم. من امیدوار میشوم پستم غلط تایپی نداشنه باشد. من میروم میزنم تو گوش هرچه پسر از خود متشکر و هرچه دون ژوان ِ بی مصرف است. دوتا تو گوش همه ی هم نسلهایم. پنج تا تو گوش هرچه مرد ابرو برداشته است. یه ده دواز ده تایی تو گوش خودم. دیگه از این به بعدش مال جزوه ی دیفرانسیلم ...! من میروم لبخند میزنم به دختر های چادری ته کلاس. خواهرم حجابتو رعایت کن. برادرا صلوات بلن ختم کنین.....الاااااااااااهممممممممممم صللللللللللل الااااااااا و اینا.

گفتم که کاری ندارم.


نوشته شده در : دوشنبه 3 بهمن 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

آه!

داداش جانتان ور دلتان نشسته خرت خرت هویج می خورد و بدون لحظه ای نفس کشیدن همین طور یکریز راجع به ماشین های خودش ، ماشین های دوستانش ، ماشین هایی که دوست داشته و خریده ، ماشین هایی که دوست داشته ولی نخریده، ماشینی که چرخش را معلوم نیست کجای خانه گم کرده و آن یکی که درش باز می شود و آهنگ می زند و یا چیز هایی ازین قبیل در فیلد ِ مورد علاقه اش _که لابد تا حالا فهمیدید "ماشین" هست! _ آسمان ریسمان می بافد. شما کله تان را بلند می کنید و فکر میکنید دقیقا چه چیز توی "ماشین" اینقدر برای این بچه جذابیت دارد. بعدش یکهو جو شما را می گیرد نباید بگذارید این بچه بی فرهنگ بار بیاید او را همینطور که دارد هویج می جود می نشانید بغل خودتان بعد یک کتاب را نشانش میدهید "برادر جان این گزیده اشعار ِ سهراب سپهری است." خب مسلما تنها واکنش او همان صدای خرت خرت ِ سابق است چرا که هیچ ایده ای ندارد که اصولا سهراب سپهری کی یا دقیقا "چی" است! بعد از مدتی تلاش ِ ناکام برای اینکه او اسم سهراب سپهری را درست تلفظ کند تشویقش میکنید که لحظاتی چند ساکت شود و گوش جان بسپارد به شما که چند سطر تصادفی از سهراب را برایش با نهایت احساس و ذوق می خوانید. وقتی خواندنتان تمام شد نگاهش میکنید که بازخورد ِذوق و احساستان را ببینید و مشاهده میکنید داداشتان عین " بز " به شما خیره شده و جیک نمی زند. بعدش می پرسید "خوب بود؟"  و از قیافه ی شبیه علامت سوال او خنده تان می گیرد. او هم از خدا خواسته میخواهد  بزند زیر خنده که میگویید "نخند کله پوک!" بعد فکر میکنید شاید با شعر موزون بهتر ارتباط برقرار کند. دیوان حافظ را بر میدارید "خب اینو گوش کن" یک غزل کوتاه میخوانید .تاکید اضافی هم میگذارید روی وزنش که به گوش بچه قابل هضم بیاید. و دوباره منتظر عکس العمل می مانید. /// وی همینطور که " فرهنگ و ادب و هنر " دارد از توی گوش و حلق و بینی اش می زند بیرون(!) دقیقا با آخرین جمله ای که گفته بود ، دوباره صحبش را شروع می کند (همون جریان ماشینا!) و ادامه ی هویج نیم خورده اش را خرت خرت میجود.

بله....

تحسین برانگیز است واقعا!..اصلا جای نگرانی نیست. داداش شما نشان داده که یک شهروند ِ ایرانی ِ مدرن و امروزی  و در عین حال "اصیل" است. حافظ را می بندید . "پاشو دور شو از جلو چشمم!" و داداشتان یکهو از اینهمه خشونت ِ ناگهانی تعجب کرده از اتاق خارج می شود اما قبل از اینکه کاملا خارج بشود میشنوید که زیر لب میگوید "دیوونه!"....////.... او که داشت "می مرد" دقیقا که یک بار بتواند درست بگوید "سهراب سپهری" ، کاملا روان و سلیس و صحیح "دیوونه" را تلفظ میکند که البته این را مدیون اظهار الطاف ِ پیاپی ِ مادر ِ گرامیتان هستید که خب واقها جای تبریک و تشویق دارد.

بعدش هم مینشینید یک چیزی شبیه این مینویسید و هی می اندیشید که چطور یک موجود ِ نیم وجبی میتواند باعث شود که شما در همه ابعاد روحی و جسمی احساس کنید که

 "سیب زمینی "

هستید!

...


نوشته شده در : دوشنبه 3 بهمن 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

سه پاس گزار ام با نو

فک کن یه شب من اعتراف میکنم به مردن. به اینکه یه قسمت بزرگی از روح، یه تیکه ی حیاتی از هستی من ماه هاست که مرده. من را میرم میشینم حرف می زنم گاها میخندم  گریه میکنم میخورم می خوابم میرم میام و هیچکس جز خودم نمیبینه و نمی فهمه و درک نمیکنه یه یه چیزی اون تو اشتباهه. که نیست. که مرده....و همون موقع میای و دقیقا همون موقع. از وقتی که مردم تا حالا تو بهترین خوابی بودی که دیدم. بانوی من!


نوشته شده در : یکشنبه 25 دی 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

pride and prejudice

and the one I loved the most ,was the statue of a woman whose face was gentely hidden by a thin cover fixed on her head beautifuly by a couple of flowers.

It was just wonderful,there was and wasn't a cover. I mean,It seemed like she could no longer be seen but at the very same moment,I could see every detail in her face, her pretty little face, clearly.

And how that is possibe to make such a dynamic Buty out of cold stone, I realy wonder.


نوشته شده در : پنجشنبه 1 دی 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

گیر افتاده ام.

از تنه ی یه درخت یه درخت ِ کوچیک دیگه اومد بیرون. شاخه های درخت اولی محکم پیچیدن دورش و سفت گرفتنش. مهم نبود افتاب از کدوم طرف می تابه. مهم اراده ی شاخه های محکم بود. درخت کوچیکه رشد کرد.بزرگ شد. آفتاب رو نمی دید . مهم اراده ی اون نبود. اهمیتی نداشت اگه اون با همه وجود، با تک تک برگ هاش با همه ی مولکول هاش عاشق افتاب بود. مهم اراده ای بود که اون رو به وجود آورده بود  و "مالک" بود. "حق" داشت. یعنی خودش که اینجوری فکر میکرد.درخت کوچیکه یه زمانی به خودش اومد دید که چند متر از "مالکش" بلندتر شده ولی هنوز هم پشت به خورشیده. هنوز هم بخاطر اراده ی اون شاخه های بهم پیچیده ی لعنتی که نمی فهمن. که به زور به طرفی می چرخوننش که نمی خواد. از اون شاخه ها متنفر بود وبیشتر از همه ازخودش بیزار بود که از جنس همون شاخه هاست. همون شاخه ها.. همون برگا...همون اصل و همون ریشه.چطور میتونست ادعا کنه همه چیز رو ترک میکنه وقتی خودش از همون "همه چیز" تشکیل شده بود... از خودش بخاطر تمام اینا متنفر بود. دلش میخواست اوزون باشه! اونوقت فاصله اش با خورشید عبارت بود از چند لایه هوا! ابر باشه. باد باشه. خاک باشه.  هرشب خواب ِ تبر میدید. و بعد آفتاب...

و اون به اندازه ی تمام حلقه های روی تنه اش آرزو کرد . روز ها شاخه ها و اراده شون رو نفرین کرد و شبها خواب دید. و رویا بافت و غصه خورد. و "نفرت" چیزی بود که حقیقتا تجربه کرد. و وقتی که نا امید شد، برگهاش زرد شدن ولی نمرد. این بزرگترین عذاب بود. هست. لعنتی هنوزم نمی خواد بمیره. لعنتی.لعنتی. لعنتی.شاخه های لعنتی. آفتاب لعنتی. امید لعنتی. زندگی لعنتی. من. من ِ لعنتی . من ِ لعنتی. من ِ لعنتی. من ِ لعنتی. من ِ لعین. من ِ لعنت شده. من. من. من. من. من. من. من. من.

روح من میمیره و نمیمیره.

خسته ام.


نوشته شده در : پنجشنبه 17 آذر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

استاد آمار نده! زشته.

(1)بدینوسیله هفته بسیج را به عفت و پیروان راه ِ پاکش که خاکسارانه خود را وقف ِ آموزش و تربیت ِ هر چه خفن تر نسل جدید کرده اند _بی آنکه نسل پیشینشان چنین تلاشی برای تربیت انها کرده باشند!_ تبریک عرض مینماییم. امید است نهایت تلاششان را برای گلوله کردن "عقده" در گلوی دانشجوهای فردا و شهروندان ِ پس فردای مملکت به کار گیرند باشد که دانشگاه به محل عقده گشایی تغییر ِ کاربری دهد و آنها که کنکور می دهند فردایش دماغشان را عمل کرده ، چسب بزنند، ابرویشان را تیغیده ، ناخن کاشته، و با کفش ِ تیک تیک و مانتئی 70 سانتیمتری  و فکل ِ سر به گردون سای (!) ،همراه با نوسازی و صافکاری- نقاشی ِ چهره برای اسما" گرفتن ِ مدارکشان و رسما" سوزاندن برخی نواحی ِ مقام ِ  فخیمه ی مدیریت ، به مدرسه باز گردند و در راهرو ها جولان بدهند! ببین! اگه فقط "دل بکَنی" رستگاری فکر کنم نزدیک است! "سلام" ِ بنده را به مادرتان ابلاغ بفرمایید. با تشکر.

(2)آقایان!..آقایان!..

توجه توجه

ایا از ظاهر خودتان ناراضی هستید؟

آیا فکر میکنید بخاطر  بی توجهی های اخیر از سوی محبوبتان مقدار زیادی اعتماد به نفس از کف داده اید؟

آیا کچل اید؟ خپل اید؟ زشت اید؟

نگران نباشید!

بروید دبیر دبیرستان دخترانه بشوید!

حقوق هم بگیرید.

و شاهد غش و ضعف یک مشت موجود ِ ترحم انگیز ِ "احمق" باشید _وقتی توی راهرو ها پرسه میزنید گوشتان را تیز کنید.

و اعتماد به نفس ِ از کف رفته ی خود را نه ! چند برابرش را بدست آورید.

سپس نیت کرده نویسنده ی این سطور را دعا نمایید.

اگر خواستید برای قتل ِ عام ِ آن موجودات ترحم انگیز  کمکتان می کنیم.

البته عمرا که بخواهید!!

...!

خلوص نیت را فراموش نکنید/توصیه های ایمنی را جدی بگیرید. دینگ/دینگ/دینگ///


نوشته شده در : دوشنبه 7 آذر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

گاهی چشمها زیادی می بینند!

ببین رفیق! تقصیرارو گردن من ننداز! به من نگو مریض! من هیچ تمایلی به همجنس های خودم ندارم! اما اونایی رو که تمایل دارن خیلی خوب درک میکنم. تقصیر من نیست که گاهی صرفا بدلیل سادگی و تناسب ِیک جفت دست، عاشق میشم! انگار اون دستا رو با ظریف ترین وسیله ی ممکن کشیده بودن و سایه روشن ...سیاهی ِچادر و سفیدی ِ بی حد دستها... تمام اون ترم به عشق اون یه جفت دست میرفتم کلاس زبان!

تقصیر من نیست که توی حرکتهای بی نقص قرنیه های "غزل" چرخ میزنم. و این توانایی رو دارم که توی عمق اون چشمها دیفرانسیل گوش بدم و تست هندسه بزنم و همزمان آواز بخونم و چیز بنویسم! یا تا فردا زل بزنم به مچ دست ِ "فرناز" یا تکیه بدم به انحنای طبیعی ِ ابرو های "سارا"...من مریض نیستم. دختر ها.. یعنی باقی دختر ها! فقط لباسهای هم را میبینند. من تمایلی به همجنس خودم ندارم ولی اگر کسی دارد ، او را سرزنش نمیکنم.  اگر آنجا که عشق می ورزند  یک بوم نقاشی باشد ، فقط مینشینم به تماشا ی آنهمه منحنی های پیچ در پیچ ِ دخترانه ، بی هیچ خط شکسته و تراش خورده ای که "مردانگی " بنامندش..... تقصیر من نیست.. هست؟!


نوشته شده در : دوشنبه 30 آبان 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

mental disorders!

نیازی به ترحم تو ، مهربانی بی جای تو، دلسوزی بی موقع تو ، خوبی بیش از انداره ی تو ، کلمات محبت آمیز تو ، بزرگواری تو ، کمک تو ،، مشورت تو، بودن اجباری تو و وقتی که معلوم نیست چرا برام میذاری ندارم. فقط نمیدونم واقعا به "چی" نیاز دارم....!

البته خب برای من طبیعیه..

باور کن!


نوشته شده در : دوشنبه 25 مهر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

خون بازی

اینجا یه زنی هست که بدنش همیشه پر از زخمه و اون دوس داره این زخمارو بکنه و اونا رو بخوره. یه آقایی هست که همیشه روش تف می کنن و اون مشغول تجربه کردن یک زندگی خیسه. واقعا خیس. دختری هست که همیشه داره بالا میاره. هیچ وقتم هیچی نمیخوره. همیشه هم زرد و نزاره خودشم نمیدونه چی هنوز اون تو هست که اونو میشه بالا آورد ولی از وقتی من یادم میاد به فجیع ترین شکل ممکن مشغول عق زدن بوده. یه دختر دیگه هم هست که هرروز صبح پا میشه ناخونا شو از ته میگیره و تا فردا صبح که باز ناخونهاشو بگیره با تمام قدرت زمینو میکَنه. یه پسری هست که از صب تا شب تو حلقش آبلیمو میریزن و شب تا صبح باید انقد دندوناشو بهم بسابه تا از کندی در بیان. منم باید یه جا ساکت وایستم تا یه عالمه کاغذ در حالی که پهناشون به طرف من نیست پوست منو خراش بدن.خراشهای ریز سطحی نازک و دردناک.جدا از مراسم دندون قروچه و جیغ زدن توی خواب یا تو درست گرفتن ماهی در حال مرگ یا تخته پاک کن ِخشک یا راه رفتن با دمپایی خیس و یا حتی خوردن 4 وعده سبزیجات در طول روز باید اعتراف کنم که زندگی ایده آلی برای ما در جریانه و ما از لرد ِ بزرگ کمال تشکر رو داریم.


نوشته شده در : پنجشنبه 17 شهریور 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

سیب نامه!

و آدم و سیب زمینی را به یک کیفیت جسم عطا کردیم
هردو غیر سیال و نیازمند نیرو برای حرکت
و دارای تنها یک مکان و یک زمان و جرم و حجم
...و علیرغم جسم یکسان
درون ِ آدم را پروردیم به سان ِ عوالمِ تودرتو
وسیب زمینی را بی رگ قرار دادیم
ولیکن این آدمِ ابله نه تنها شکر نمی گزارد
بلکه نمی اندیشد که چرا او انسان است و سیب زمینی،سیب زمینی!
حتی شاید نمی فهمد!
و ازین حیث آدم و سیب زمینی را وجوه مشترک بسیار است...


نوشته شده در : دوشنبه 31 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

برای آنکه نمیداند...!

حواست که نیست، پیدا می شوم. و پنهان از آنچه برای تو "نگاه" می نامیم _و برای من ، کلمه ای نیست که این مفهوم به ظاهر ساده ی تو در آن بگنجد،_ سیر تماشا میکنم. پیچک از چشم من جوانه می زند و در تو می پیچد، ندانسته سبز می شوی و در بند می آیی و نشانه اش همین لبخند کوتاه من است..گرچه دیری نمی پاید. که علیرغم تمام قدرتی که حس میکنم و در کمتر از آنی، کافیست اشاره کنی تا هر آنچه پیچیده ، انگار خاکستر سیگاری، فرو افتد...که یعنی برای "نگاه" تو ، دیگر "پنهان" معنی ندارد. حواست که نیست ، آسمان می شوم. و زمین. و هوا... تا مرا به پهنای سینه ات فرا بخوانی و پس از آن "دم" ِ مقدس، قسم میخورم دیگر با هیچ "بازدمی" بیرون نخواهم شد! "سرطان" نسبت غلطی است برای من که به اراده ی خود و دعوت تو به تو راه یافته ام.. می بینی... ستارگان هم گاهی اشتباه می کنند! در تو روان می شوم...می خزم تا سر انگشتانت و تا پیش از مرگ، بی هیچ شرمی ، می بوسم.. آنقدر تا روزی که شاید بهمراه تار مویی ازتو بجا مانم..چه خشنود و بی دغدغه..دیگر دلتنگ من نخواهی شد. روی هر آنچه لمس کرده ای نشانه ای از من هست.. از من  و هزار هزار ذره ی سر انگشت تو ، در کنار هم.


نوشته شده در : سه شنبه 25 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

مَررررررگ ِ مَن؟!؟!

آقای احمدی‌نژاد با انتقاد از از ‘برخورد خشن’ پلیس بریتانیا با ‘مردم معترض انگلیس’ این سوال را مطرح کرده است که “دیگر چه اتفاقی باید رخ بدهد که شورای امنیت واکنش نشان بدهد و یک عضو دائم خود را محکوم کند؟”

به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، ایرنا، آقای احمدی‌نژاد از کسانی که در ناآرامی‌های چهار شب گذشته در نقاط مختلف لندن و دیگر شهرهای بریتانیا شرکت داشته‌اند، به عنوان ‘اپوزیسیون’ (مخالفین) نام برده و ‘ضرب و شتم و کشتار آنها به دست پلیس انگلیس’ را محکوم کرده است.

رئیس جمهور ایران ناآرامی های اخیر در بریتانیا را ‘جلوه روشنی از این فضا’ دانسته و با ابراز نگرانی از ‘رخ دادن انفجار اجتماعی’ پیش بینی کرده است که کسی قادر به کنترل اوضاع نخواهد بود.

رئیس جمهور ایران به دولت بریتانیا توصیه کرده “فریاد و صدای مطالبات مردمشان را بشنوند و به مردم کشور خود آزادی و فرصت دخالت در امور اصلی جامعه را بدهند.”

 

بله....

پ.ن.

البته خب ایران مقتدر ترین نظام جهان است بدون شک....یعنی که بر منکراتش لعنت! ما همه  کُش.تِه ی توییم رهبری..! .زنده باد بهشت 150 میلیونی...!


نوشته شده در : پنجشنبه 20 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

آنگاه که پاسخ مرا با مرگ میدهی...!

-میخوام باهات روراست باشم. به نظرت ما باهم خوشحال نبودیم؟

- تو به این میگی روراستی؟؟!

-آره.

_من که چیزی یادم نمیاد

-ولی من خوب یادم میاد.

(سکوت)

ما لحظه های بی نظیری داشتیم...حتی اگه یادت نیاد دلیل نمیشه که اونا وجود ندارن یا نداشتن.

این.. این خیلی تاسف آوره.

_ (کلافه)  آره تاسف آوره ! ببین میخوام بدونی که حضور تو اینجا و اینکه سعی میکنی یادم بیاری که چی تاسف آوره و چی نیست یا چی وجود داشته یا نداشته برام کوچکترین اهمیتی نداره. در واقع خوشحالتر میشدم اگه بدون یه کلمه ازین حرفا میتونستی راتو بکشی و بری.

_بی فایده است...

- معلومه که هست! ما میمیریم! همه مون! یه ماده گاو بدبخت با هزار زور و زحمت ما رو میزاد تا بزرگ شیم و بعد بمیریم! ما میریم مدرسه دبیرستان دانشگاه بهترین سالای عمرمونو بدون لذت بردن از حتی یک ثانیه اش تلف میکنیم و ما.. ما احمق ها عاشق میشیم! با اینکه میدونیم هم خودمون می میریم هم اونی که عاشقشیم و فقط خودمونو میزینیم به اون راه و بهش فکر نمیکنیم تا وقتی که واقعا اتفاق میفته و همه ی وجودمونو -اگه چیزی ازش باقی مونده باشه- خرد میکنه. ما بچه دار میشیم  حماقت بزرگیه ولی لااقل امیدواریم قبل از اونا بمیریم.  و حالا اگه فکر کنی که اینا همه ش از کجا میاد میرسی به اون روز و ساعتی که یه ماده گاو و نره گاو یه کمی از سیب هم دیگه رو گاز زدن! بی شرمانه س ! مگه نه؟ .... و جالب اینجاس که آدم خودش هم نمیفهمه چه ظلمی بهش کردن. یه الاغ نمیدونه که الاغه! نمیدونه واسه این زنده اس که یه روح داره و یه قلب که در ثانیه اِن بار میزنه. یه الاغ خواب نمیبینه عاشق نمیشه به هیچ کس هم احتیاج نداره (که باید اعتراف کنم تو این زمینه من و تو -و بیشتر من! - از اونم کمتریم!) حالا تو فکرکن میدونست! فکر کن الاغه میفهمید داری ازش کار میکشی. بعدش حتما باید تو مجلس واسه الاغا هم صندلی خالی میذاشتن....!


نوشته شده در : یکشنبه 16 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

نفهم ها.

 چشمم میسوزه و  سرم داره میترکه. متنفرم که نمیگم و نمیفهمید. متنفرم که میگم ، ولی بازم نمیفهمید. یک روز انقدر گریه میکنم که مغزم به جای اشک از چشام بیاد بیرون. یه روز میمیرم و همه تون خلاص میشین. همه تون. خوش بحالتون. چه فرقی میکنه. گفتن و نگفتن من تصمیم گرفتن یا نگرفتن من بودن یا نبودن من دوست داشتن یا نداشتن من احترام گذاشتن یا نذاشتن من اینکه گاهی حتی دلم براتون میسوزه و میخوام کمک کنم اینکه حس خاصی داشته باشم یا نداشته باشم  چه فرقی میکنه شما که در هر حال نمیفهمید! برین گم شین. ازتون متنفرم. به من نگین که ناراحت نباشم! نگین که تو جو ام داغم حالیم نیست. یاد بگیرین به جای اینکه عقیده ی آدمو به باد تمسخر بگیرین بهش احترام بذارین. من حق تصمیم گیری دارم. و شما رو هیچ وقت بخاطر کاری که باهام میکنین نمی بخشم. نمی بخشم. هیچ وقت نمی بخشم. در هر حال همه ی این حرفا رو هم همه می فهمند غیر از شما و اون هایی که باید. نفهم ها.


نوشته شده در : جمعه 14 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

خوابِ تو را هم دیده ام...

هر روز ،ساعت 4  بعد از ظهر است که فاجعه روی میدهد....

 آه میکشم.

   4:30

 آه میکشم.

5

می ایستم. دنبال دفترم میگردم. وقتی پیداش کردم تمام نوشته ها ..یا شاید بیشتر نوشته های "مناسبتی " ! ام رو دوره میکنم.

6

دلم میگیرد. بغض میکنم.

6:30 تا 7

با خودم کلنجار میرم. مثلا هی زیر چشمی گوشی تلفن رو نگاه میکنم. فکر میکنم...فکر میکنم..فکر میکنم...

7:30

نمیدونم به چی فکر میکردم اصلا فرقی هم نمیکنه چون نهایتا این منم که گوشی تو دستمه و شماره تو سعی میکنم که بیاد بیارم!

7:35

وقوع ِ فاجعه ی دوم!!!

7:38 الی 8

فرستادن لعن و نفرین بر خویشتن یا با ذوقی وصف نا شدنی افتادن روی دفتر و تخلیه ی هیجان کردن! (نحوه ی انجام این مرحله بستگی به کم و کیف وقوع فاجعه ی دوم دارد!)

8

بغضی وحشتناک. کاغذ های دفترم خمیر میشوند.

...

....

....

2نیمه شب

کنار دوربین عکاسی ، کنار دفترم و در بین انبوه جزوات و کتب تست و کاغذ های باهوده و بیهوده! خوابم میبرد.

...

"خواب تو را هم دیدم ...
دیگر مطمئن شدم،
به هم نمی رسیــــم ..
مثل تمام چیزهایی که ..
فقط در خواب دیده‌ام *

....تو راست میگفتی! این زندگی چیزی به جز جهنم نیست..پسرم! نباید دنبال دلیل بگردی! نباید به بی دلیل بودن این قضیه بخندی! باور کن تقصیر من هم نیست..... از اعماق این جهنم می بوسمت. (.. پیشونی تو میبوسم! :)) )

 

*نسرین خلیلی

 


نوشته شده در : یکشنبه 2 مرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

"بدیهیات" (تقدیم به دوست داشتنی ترین لودِر ِ عتیقه ی دنیا!)

اینکه به یک نفر بگویی که عمیقا دوستش داری و عاشقش هستی ،قدرتی را که زمانی به مساوات میان شما تقسیم می شد،  به طرز ناعادلانه ای (مثلا هشتاد/ بیست یا نودوپنج/پنج!!) بین شما تقسیم میکند. که در این صورت دو حالت ممکن است پیش بیاید. او که به قدرتش پی برده تمامش را اعمال کند ،خواسته یا ناخواسته، جانت را به مرز گلوگاهت برساند! و یا در حالت دومی با احترام و مهربانی ، توام با اندکی رودربایستی یا شاید خجالت حتی ! با تو رو به رو شود. متاسفم! در هر دوحالت کارت ساخته است!  اگر بدترین آدم دنیا هم باشد دست خودت نیست که دوستش داری. باز هم دوستش می داری  و کارت می شود دل سوزاندن برای خودت و گلایه های توام با سوز و گداز در وصف بی وفایی معشوق!! و اگر  هم دومی باشد بیشتر از پیش عاشقش می شوی، بیشتر فکر میکنی که چقدر،چقدر خوب است. بیشتر تحسینش میکنی.. حفره ای که زمانی جایگاه تاپ تاپ کردن یک حجم ِ رگ و ریشه دار(!) بوده گشاد تر میشود... حتی شاید افتادگی دریچه بگیری! زمانی که میگوید".... نمیخواهم ناراحتت کنم." میبینی که اصلا گناهی ندارد و اصلا تقصیر از او نیست! اوضاع پیچیده میشود گاهی . چشمت کور دندت نرم دست خودت که نبود میخواستی آدم باشی روحت را ببندی به تخت!!! که ترک کند! .........آه خدا آخه امتحانم کردم روح احمقم هزار بار تا مرز ترک رفته و برگشته باز  و الان هم که معتاد تر از همیشه ، بی جنس! در خماری ناب به سر میبره...درد خیلی وحشتناکیست.  اگر به یک نفر بگویی که عمیقا دوستش داری قدرتی را که به مساوات میان شما تقسیم  می شد را به طرز ناعادلانه ای به ضرر خودت در کمال بخشندگی انهم به اختیار خودت واگذار میکنی. هیچ قسمتش به نفع تو نیست مگر آن چند ثانیه ی طلایی بعد از اعتراف کردنت که از شوق و از اضطراب و خجالت وخوشحالی و از آن چیز هایی که توی دلت و زیر گلوت وول وول میخورند تلو تلو میخوری! بلی پسر عزیزم....اینها دیگر از بدیهیات اند....


نوشته شده در : سه شنبه 28 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

اندر مصائب آفرینش!

و این چنین بود که ننه ام مرا زایاند! و من زاده شدم!

البته در حقیقت انگیزه ی خداوند تبارک و تعالی هم چنان نامشخص و گنگ است. در مجاز نیز احدی نتوانسته تایید کند که به اراده ی خودم آمدم به دنیا! به گمانم خدا هم خودش می دانست. معلوم نیست عاشق شده بود یا مجنون یا مثلا افسرده یا دقیقا به کدامین عارضه مبتلا آمده بود که  یکهویی به سرش زد ..... آه! یک فرضیه می گوید شاید خدا تنها بود. مقصودم آفرینش نوع بشر هست نه شخص حقیرم. شاید فرشته ها حوصله اش را سر میبردند . شاید خودش هم حال نمیکرده  که هی هر چی میگفته بی چون و چرا اجرا می کرده اند !دلش هیجان می طلبیده..! شاید خدا  میخواست  یک سری موجود بدبخت رو بندازه به جون هم  هی بخنده به ریششون! شاید هم... قول داده بوده نرخ بیکاری رو در عالم ملکوت بیاره پایین!! بهر حال...! فرشته ها و اجنه ام آدمن دیگه!!! یا شاید دوست میخواسته واسه خودش.... که اگه این بوده باید مطمئن بود که خدا کاملا ناکام مونده طفلکی. خدا حتما موجود باحالی بوده . یعنی هست!  همه اونایی که یهویی میزنه به سرشون باحالن!.. هوم. آگاهان میدانند  که به نظر زاده شونده زایانده شدن رقت انگیز می آمد و تبعاتش هراس انگیز می نمود.... و بعد ها ثابت شد که این نکته حقیقت دارد. مثلا همین روزهای اعتراف ..... اعترافاتی که  13 سال پنهان کرده بودمشان آنجا که هیچ کس عقلش هم نمی رسید......

 آری این چنین بود که  نمیدانیم خدا یا ننه مان مارا زایید یا زایانید !        لابد مبارک است دیگر!     تولدم مبارک! 


نوشته شده در : یکشنبه 26 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

"بازگشت همه به سوی اوست"

آخرین سال دانش آموزی مان را آغاز نموده ایم و هم اکنون به عبارتی یک فروند "کنکوری" ِ بیچاره و بی خیال! هستیم. خداوند ما را بیامرزاد.... شایسته است نام "مشاور" را از روی مسئولین پایه ی پیش بردارند و واژه ی "جلاد" را جایگزین نمایند...لامصب مرتیکه  یه ساعت حرف میزنه قد سه جلسه دیفرانسیل انرژی میگیره از آدم... اه!  خانم مشاور هی قصه ی خواهر و دختر خاله و نوه عمه ی زن دای باباش رو واسه ما تعریف می کنه که موهاش تا زیر کف پاش بوده و به خاطر کنکور از ته تراشیده و یه نفر حموم نمی رفته و یکی دیگه خودش رو در تمام ابعاد روحی و جسمی جر می داده و .... گفته ان بهمان که ابرو برداشتن و هر گونه تلاش برای هرگونه خدای ناکرده آراستگی یا زبانم لال زیبایی ممنوع است چون که ایجاد "مشغله" میکند! تازه آنهم "مشغله ی فکری"!   فلذا شاید تا تیر ماه سال آینده خیلی شیک تغییر جنسیت دادیم!!!!!  البته خب اگر در دبیرستانهای پسرانه هم چنین تدابیری اتخاذ شود شاید برخی برادران تازه به جنسیت خود رجوع کنند!!!! (از همون اون لحاظ :دی)  خب کلاس متفرقه هم که ممنوع است تفریح هم که توهین به شعور معلم حساب می شود... حالا اینا به کنار ما که در عمرمان تجربه درس خواندن بیشتر از6 ساعت ( مقدار ماکزیمم مخصوص شب امتحانمه البته !) نداریم  چه خاکی بریزیم درون کله مان هان ؟؟ کلا خیلی بیگانه ایم با محیط! آقا و خانم مشاور هم  که حرف میزنند ما سر درد میگیریم.  و چنین است و آری و ما را نیست مود درس خواندن ساقیا! بیا خوش میگذره....

پ.ن. یک میل خیلی سرکشی در من هست که دلم می خواد سیگار بکشم!!!!!!!!! یعنی چِم شده من؟! :O


نوشته شده در : سه شنبه 14 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

اگر سابقه ناراحتیِ قلبی یا نا آرامیِ اعصاب دارید توصیه می کنم نخونید!

@هر شب ساعت سه نصفه شب بابا برقی یهو با حرص در اتاقتو باز می کنه، سیستم خنک کننده (!) ی اتاقو از کار میندازه  و در حالی که خودش اونور چراغا رو روشن کرده میاد دکمه سه راهی رو میزنه که برق اضافه مصرف نکنه! شب و روز نداره بابابرقی. خواب هم نداره طفلک. بعدش به خودت شک میکنی نکنه درِاتاقت هم برقی بوده تاحالا نمیفهمیدی!آخه بابابرقی هیچ وقت درو نمیبنده که تو هم تو خواب در استفاده از نوری که هال رو روشن کرده سهیم بشی. آخی چه دلسوز.واقعا چه لذتی داره ملاقات با بابابرقی که بعدش بخوای پاشی خرخره شو بجویی. آخی نازی. @مثلا نشستی خبر مرگت تلوزیون میبینی و با اینکه ترجیح میدادی تنها بودی خانوم ف هم نشسته اونجا. کنسرت پرواز همای رو داره نشون میده. سٌلی رو معرفی می کنن و در حالی که تو سعی میکنی رو چیزایی که از اسپیکر تلویزیون میاد بیرون تمرکز کنی خانم ف داره ابراز احساسات میکنه که "اه چه پیر شده اون موقع ها از بس که گنده بود شهرام.ص میتونست قایم شه پشتش..وقتی از ایران رفت میگفتن تو لندن شده راننده تاکسی" دریا دادور داره راجع به نقشش توضیح میده همزمان خانوم ف داره راجع به دریا دادور توضیح میده" اون موقع ها یکی تو مدرسه مون بود شکل این بود." ... و اضافه میکنه که " یه خورده هم خل و چل بود!" و لبخندی پیروزمندانه میزنه.سعی میکنی مسلط باشی به خودت. همای دارد در کشاکش بین عقل و عشق خودش را 4قسمت میکند. و خانم ف به شدت ترک تحصیل قرار گرفته! "این همکار ما که واست تعریف کردم قیافه اش عین اینه تو کار آواز و موسیقیه خودش میگفت باهم بچه محل بودن و همای باعث شده اون بره دنبال اواز." کله ات را تکان میدهی. دریا دادور دارد میخواند با این مضمون که در راه عشق باید بهای گزافی بپردازی و همای جانش را در راه عشق فدا میکند و به درجه ی خفنی از خلوص روح و جان دست میازد و خانوم ف اذعان میداره که " اه به همین زودی لباسشو عوض کرد؟؟!" کم مانده کنترل را توی سر خودت خرد کنی که ،خوشبختانه، برنامه به اتمام میرسد. @میروی کلاس موسیقی ثبت نام کنی یک کارتی بهت میدن میگن برو از این جا ساز بخر. نمیری.چون که اقای عقل کل تشخیص داده که اون آقاهه که ثبت نام کرده و اون یکی آقاهه که ساز میفروشه همه با هم علیه ما توطئه کردن. در حالی که داری خودتو جر واجر میکنی میرین بهارستان ساز قیمت میکنین تو راه آقای عقل کل نظریاتشو مثل مسلسل پرتاب میکنه روت "آخه به نظر تو نه میخوام ببینم به نظر تو ممکنه یه نفر تو سعادت آباد که زمین متری 2میلیونه کارگاه داشته باشه...اینا بیزنس منن تو چی فکر کردی... حالا که هرچی بگم تو حرف منو نمیفهمی" اونجا سازها همه بیشتر از حدود قیمتیه که خبر دارین. به عقل کل میگی: "دیدی حالا" و  اونم میگه "بذار حالا بریم اونجا اگه قیمتش دو برابر نبود" و قیافه ای حق به جانب میگیره. فرداش میرین اوجا که از اول باید میرفتین. ساز رو به قیمت کمتر از بهارستان میخرین. آقای عقل کل که تا هفته ی پیش بین یک ساز کوبه ای با سطل یا سینی یا یه تیکه نئوپان تفاوتی قائل نبود کلی با فروشنده ای که تا دیروز یه ادم شارلاتان بود گرم گرفته. هیچی نمیگی. از اعماق وجودت دوست داری که "عقل" ِ اقای عقل کل رو از جاش دربیاری بندازی تو چاه توالت. @ یه مسئله ای پیش میاد که مدرسه به صندوقچه ی اسرار اطلاع میده. اونجاکه تو هستی صندوقچه اسرار هست آقای جالب هم هست. یهو صنوق میگه " سر اون مورد مدرسه هم بهت گفتم ولی تو گوش ندادی" در کمال ناباوری اقای جالب بدون ظاهر شدن هیچ گونه علامت سوال در ذهنش کماکان اونجا حضور داره و نه یک کلمه میپرسه چی؟ کدوم مورد؟ کجا؟... تصمیم میگیری به مدرسه بگی یهویی همه چی رو به آقای جالب مستقیما اطلاع بدن چون این شیوه ی غیر مستقیم علاوه بر اینکه وقت میبره خطوط تلفن رو هم اشغال میکنه و یه پولی هم میریزه به جیب مخابرات. {الان اگه بابابرقی اینجا بود حتما با دیدن من اشک تو چشاش جمع میشد!} @آقای باغیرت به جای اینکه بذاره بمونی خونه و  مراقب یکی از بچه ها باشی تو رو می کشونه قبرستون به خاطر اینکه تو اتق بغلی پسر عمت بی خبر از همه جا خوابه. البته خودش دلیل میاره که "مصلحت نیست" و بعد میدونی چی میشه؟ میبرتت قبرستون میندازتت تو ماشین بچه رو هم میده بغلت در ماشینم قفل میکنه "حالا مصلحت هست!" بچه ی مربوطه چشاش گرد شده و نمیفهمه چرا داری روکش صندلی رو میجویی و هی مشت میزی به صندلی جلویی!@ نمیدونی چه به سرت اصابت کرد که دوباره هوس کردی تلویزیون ببینی . خانوم عزیز نازنین جان جان که ازاعماق دلت عاشقشی هم اونجاست. ایندفه دیگه نمیتونی کنترلو ور میداری میزنی یه آهنگ خز و خیل و پامیشی از جات که بری. پامیشی میبینی خانم عزیز داره نگات میکنه فک میکنی حتما میخواد بگه که چی شد یهو که تو هم قراره بگی خوشت نمیومد از اون برنامه هه. یهو خانوم عزیز فریاد میکشه "چیه چرا اینجوری نگا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟" " چه جوری؟!" " چرا چشاتو اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟" ببین فرزندم الان به هرچند قسمت مساوی که تقسیم شی خودتو جر بدی که به کی به کی قسم توهم زدی قبول نمیکنه بنابراین به نفعته که عین اسب یورتمه بری به سوی اتاقت! @تو ماشین نشستی آقای قیصر به خانوم مسئول ِشهر ِ نو میگخ " اگه معلمش اون آقاهه باشه مجبورم منم باش برم سر کلاس... متوجهی که؟" و مسئول شهر نو تائید میکنه. احساس میکنی اینا چقدر، چقدر، چقدر، رقت انگیزن. داد میزنی "چرا؟؟" " چرا نداره چون که صلاح نیست با یه اقا تنها بمونی واسه این" قیافه اش شبیه وقتی شده که توهم زده بود داری یه جوری نگاش میکنی! .. میخوای پیاده شی وسط خیابون گریه کنی که خودت چقد رقت انگیزی که اینا تصمیم میگیرن برات. تف. @رفیقت زنگ میزنه میگه بریم بیرون. میری با ترس و لرز اجازه بگیری که از بالا دستور میاد  که بگو اونا بیان خونه. خانوم بی ریا زنگ میزنه بهت میگه خونه رو تمیز کن. میگه اون رو تختی فلان رنگه رو بنداز رو تختت میگی "همین جوری که خوبه" با یه لحنی که هیچ خوشت نمیاد میگه "تو حالیت نیست نمیفهمی همه که مثل تو نیستن" میخوای بگی نه مثل توان که گلای قالی  و قندای قندون مردمو میشمرن. نمیگی. خودش که میاد میره از ته کمد دو تا عطر و یه افتر شیو  میاره میذاره جلو اینه ی دسشویی. میخوای بالا بیاری روش. نمیاری. رفقات که میان همه ی تغییرات ِ "مناسبتی" (!) رو با جزئیات کامل براشون شرح میدی و از این خیانت ِ عالی نهایت لذت رو میبری! @ آقای جالب عادتای دیگه ای هم داره مثلا در اتاقتو باز میکنه اگه خواب باشی بیدارت میکنه اگه بیدار باشی میگه بخواب. اگه چراغ روشن باشه خاموشش میکنه اگه خاموش باشه روشن میکنه. خواب بعد از ظهر ممنوعه. البته نه برای خودش. بیداری نصفه شب هم ممنوعه اونم البته نه واسه خودش. اینترنت موبایل رفیق ممنوعه. رشته تو واست انتخاب میکنه جات فکر میکنه تصمیم میگیره و هی میگه "ما هم این دوران تینیجری رو گذروندیم" چند بار خواستم  بگم تینیجر معادل فارسی واسه استفاده کردن داره ولی نگفتم. "البته هرچی خودت بخوای ها.. ولی اینجوری معقول تره به نظر من! " " یعنی هرچی بخوای حرفی ندارم ها ، ولی دارم." یعنی اینجوریه که مثلا می بریش لب آب میگی اینجا خیلی خوبه خیلی خوش میگذره. اونم شلوارشو میکشه پایین به معنای واقعی کلمه می.ری.نه تو آب ، بعد نگات میکنه میگه "من حرفی ندارم هاااااا ، اگه میخوای بپر توش شنا کن!" که تو هم نباس از رو بری و دماغت رو باید بگیری به کوری چش هرچی بدخواس بپری عین آدم شناتو بکنی! @ با فامیلا رفتین بیرون موضوع مشترکی نداری حرف بزنی اونا حرف میزنن تو گوش میدی دارن راجع ب رنگ سال حرف میزنن(...) اقای ح میگه "نظر شما چیه" لبخند میزنی میگی "نظر به خصوصی ندارم" اونم لبخند میزنه میگه " بله شما بیشتر از ظاهرتون به روحتون اهمیت میدین" این باور که از بیخ و بن مسخره ست از اونجا شکل گرفته که خانوم ف واسه اینکه جلو بقیه پز بده اینجوری  نشون داده که تو خیلی آدم یا معلوماتی هستی و خانوم ف از عمق وجودش بهت افتخار میکنه (که هر جفتش هم کذب محضه!!) بعد ها خانم ف داد میزنه که "خاااااک بر سرت که هیچیت مثل آدم نیست" جواب نمیدی. این یکی از معروف ترین عباراتیه که اون از عنفوان کودکی در مورد تو به کار میبره!  میگه " ح به چه زبونی دیگه بهت بگه تو چرا اینجوری هستی؟" درو روش میبندی. انگار که یه چیزی افتاد و شکست. پناه میبری به تنهایی. میری حموم که نفهمی از دوش اشک میباره یا از چشم تو آب می ریزه. @آقای بخشنده تصمیم گرفته به زور بفرستتت یه موسسه آموزش زبان که دور تا دورش دخترای سوم راهنمایی به پسرای اول دبیرستانی قرار میذارن!! و مدیر آموزشگاه که خودش رو استاد دانشگاه معرفی کرده پسر کوچیکش رو میفرسته که بره ببینه کیا قرار داشتن که به خونواده شون اطلاع بده!!!!!!!! به خود زنی رو میاری که شده خودم بخونم نمیرم. و آقای خیلی خیلی بخشنده که ماهی شندرغاز تومن رو به زور بهت میده برمی گرده میگه " یه تجربه ی ...هزار تومنی که بیشتر نیست!" فکر می کنی که اگه بخشندگی آقای بخشنده حجمی رو اشغال میکرد و مجسم بود مسلما تو الان رو تخت مرده شور خونه مشغول شستن اون حجم و جسم بودی!!! @بهت تهمت میزنن. چیزی که اصلا ممکن نبوده اتفاق بیفته رو نسبت میدن بهت. باهات مثل یه ... رفتار میشه. هرچی قسم و آیه میاری که دروغه باور نمیکنن. ارتباطت با دنیا قطع میشه. جهنم رو مجسم میکنن جلو چشات. و خیلی با تعجب میپرسن "آخه چرا.......؟ " هوم واقعا چرا! خیلیای دیگه ام هست ولی دیگه بسه. مثلا اون دفه ای که در اتاقمو کند و گفت "این طویله در نداشته باشه بهتره" یا وقتی گفت "ارتزاق تو از ماست اگه ما نباشیم باید سرتو بذاری بمیری" واقعا دلم میخواست سرمو بذارم بمیرم! یا وقتی ف یه حرکتی به کار برد که گردنم رگ به رگ شد و تا یه هفته کج کج به همه چیر نگا میکردم. و از همه بیشتر دلم برای این میسوزه که چقدر امیدوارم. میشه یه وقتایی میشینم به حال تمام این خواب و خیالات واهی زار زار گریه میکنم. گاهی فکر میکنم کاش یه احمق بی آرزو بودم. یه احمق که عاشق دوستاش نیست و مث خانوم ل (از نزدیکان خانوم ف!) فکر میکنه همه دوستاش دارن زیر آبشو میزنن. یه احمق که میمیره واسه مسئله جبر و فیزیک و کوفت و زهرمار حل کردن. کاشکی میشد به جای این حجم ِ رنگ به رنگ ِ لیز و لزج و زشت یه تیکه گل کلم بذارم!! حتما همه عاشقم میشدن!

اگر به هر شکلی ترحم شما برانگیخته شده لطفا همین الان اینجا رو ترک کنید. اینا رو واسه این نوشتم چون بدون اینکه بدونن قشنگ لابه لای این نوشته ها پودر میشن میریزن زمین و این خیلی حال میده  راستش!!!!

درسته اصن من خل و چلم. خوش به حال تو. 


نوشته شده در : جمعه 10 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

پنجره زودتر می میرد.

هنوز بوی تلخ آتشی که به جان کتابهایم انداختم یک لحظه رهایم نمی کند. بزرگترین غلط همه زندگی را آدم عدل همان موقعی انجام می دهد که هر غلط دیگری بکند، به جایی بر نمی خورد اما صاف می رود همان گهی را می خورد که نباید بخورد...کلمه به کلمه و خط به خطشان را از بر بودم......................مفهوم هر واژه ی تخم ایسماتیکی را که قرار بود معجزه کند از بر بودم...چقدر سخت پول در می آوردم...........بعضی ماموران رژیم با لباس مبدل چه خوب نقش کتاب فروش ها را بازی می کردند.......انگار یک دفعه نوک سبیل های بلندشان اب می رفت، کوتاه میشد و می رسید به آبخور لب ها. انگار همان لحظه با قیچی مرتبش کرده بودند سگ پدر ها. چقدر ساده اعتماد کرده بودم............اوایل 56 بود. شاید اردیبهشت.شاید هم...اردیبهشت بود یا هر وقت جهنمی دیگری، فرقی نمی کند.

...

دختر ها به دختر ها حسودی شان نمی شود. دختر ها به آن چیزی حسودی می کنند که در خودشان پیدا نمی کنند. به چیزی حسودی می کنند که فکر می کنند درونشان هست ،اما نمی شود پیدایش کرد. آن چیزی که آن کسی که دوستش دارند ، آنرا درونِشان نمی بیند.

....

مثل حرکت جنین در رحم زن ، جنب و جوش نگاهش را می دیدم که وارد من می شود. جنبش احساسش را ، جوشش افکارش را......................................... و از من می گذرد و بیرون می آید و در دنیایی دیگر که آن طرف من است، آن طرف پرده ی حریر من، آن طرف شیشه ی نازک من ، بزرگ می شود. در آن دنیا نگاهش که دیگر بزرگ شده مثل پیچک به پای بلورین دختری می پیچد که ساقه های پایش را در گلدان ِ حوض گذاشته است. مثل حرکت جنین در زن نگاهش را احساس می کردم..

...

نمی دانم چرا ادامه می دهم. همیشه همین بوده ام. دل و جرات؟ قدر ارزن. شهامت؟ نوک سوزن. دلم میخواست پنجاه و هفت ، پنجاه و هشت در بروم. ماندم. پنجاه و نه تا شصت و یک می خواستم خودم را بکشم ، ماندم. شصت و دو سه می خواستم بروم جبهه ، ماندم. شصت و پنج و شصت و شش میخواستم آرمان را بفرستم خارج زنم را هم بفرستم با بهار برود خودم هم بعد تر به آنها ملحق شوم ، ماندم. شصت و هشت تا امروز می خواستم ژاله را طلاق بدهم بروم پی کارم ، ماندم. هنوز هم مانده ام. نمی دانم چرا همیشه ادامه می دهم. یا بهتر است بگویم همیشه می مانم. عین یک کاسه ی شیر برنجم. همیشه همین بوده ام. همیشه. هیچ وقت هیچ پخی نبودم. هیچ وقت.

...

اول چاهش رو میکنن بعد مناره دو می دزدن.                                                                                                          به گنجیشکه گفتن منار  تو فلان جات گفت یه چیز بگو بگنجه.                                                                                     

این دو تارو که باهم جمع بزنیم میشه:  روی حرف گنجیشکه نمیشه حساب کرد اگه گفت تو منار رو بدزد قایم کردنش با من!

اول چاهش رو میکنن بعد مناره رو می دزدن.                                                                                                            به گنجیشکه گفتن منار تو فلان جات گفت یه چیز بگو بگنجه.

این دو تا رو که از هم کم کنی ازش می مونه:            منار.

 این رو مینویسم و می چسبونم رو در یخچال. اون که باید بفمه می فهمه. هوم.. چه فایده. اونی که باید بفهمه یه عمریه خودش رو زده به کری و کوری.

...

فروغ را بیشتر از سهراب دوست دارم. سهراب را بیشتر از شاملو.شاملو را بیشتر از فروغ.همیشه  فکر می کنم وقتی سلاخی می گریست و به قناری کوچکی دل باخته بود، این قناری همان پرنده ای است که رفتنی ست. همان پرنده ای که مردنی ست.......................از بالا که نگاه کنی در حیاط مادر سلاخ را میبینی که استکانها را در خاطره ی شط میشوید. ماهی سیاه کوچولو حوصله آدم را سر می برد. جلالی مثل حافظ است. حرفش را آرام زده. در حیاط کوچک پاییز در زندان. این اسم چقدر قشنگ است. کتابها را میچینم دور تا دورم. چشمهام را میبندم و دور خودم می چرخم. بعد دستم را می برم و یکی را بر میدارم. من سگ ِ ولگردم.

 

پ.ن. گاهی فکر میکنم خدا منو آفرید که ستایش کنم ! یا خودشو یا باقی بنده هاشو! بی اینکه فکر کنه ...................................... ، ..................................................................... ...  هوم.       به فهرست آنها که می ستایم اضافه کنید : پوریا عالمی /" پنجره زودتر می میرد" ، و ...


نوشته شده در : سه شنبه 7 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

بسیار سر خورده تشریف داریم.

olagh.jpg (3138KB, 554 x 338)

 

یکی دو کیلومتر آنطرف تر دارند نتایج "حماسه آفرینی" های دلاورانه ی خرداد اخیرمان را میدهند. ولی خوب اینجا که کسی نیست :دی هزاران کیلومتر آنطرف تر هم رفیق ِ عزیز ِ ما لابد خواب است...

 

 


نوشته شده در : یکشنبه 5 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

1984

آقای چارینگتون پلیس اندیشه بود !!!!  کتاب را برای لحظاتی تنها گذاشتم تا در آمدن دو فروند شاخ روی جمجمه ام را با شما در میان بگذارم خیلی  بی دلیل و بیهوده! ,و این که با خوندن این جملات اخیر چشم هایم اندازه ی دو تا نعلبکی شده اند! کلا شدم شبیه اون یارو  تو فیلم "جیغ" !

باور می کنید که آقای چارینگتون واقعا پلیس اندیشه بود!!!!!!! هان!   :OOOOO 


نوشته شده در : جمعه 3 تیر 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

تب

گشته ام همچو الاغی که زند دور خودش چرخ و همی عر عر و عر عر کند و داند و بیند ز کجا آمده اندوه ِ عمیق ِ شب ِ یلدای من از راه! حسابان و خرامان و دو صد گله ی مهمان و یکی طرح زن لخت و دو تا مرد برفته ز روان هوش! و در این غوطه وری مغز مرا _شادروان_ برد و چه افسوس و فغان! آه! که دیوانه ای در جمع مجانین ورق خورد، ندانسته کند عقده ی ما باز ، که بگشا سخنی از لب خود راز و نترس از من ِ بیمار ِ برفته ز جهان خسته و ناکام!  ناکام؟؟! کنونم دهمت ف .اک! که تو ناپاک! هر روز خدا یاری و دلداری و در نیمه ی شب در طلب کوفت(!) بیداری و اولاد کثیری به جهان داری و ناکام همی عمه ی من باشد و بس حضرت والا!!! به پیچیدگی نادر و سیمین، شده حالم به یکی اشک و یکی خین!! که به کفش ِ در ِ آصف که کسی نیست، به کیف ِ رخ ماهت، به ما تحت ِ گرامت نیز اندوه و غمی نیست از ناحیه ی ما! طرفی طرح و همین نقش "تو" بر کاغذ کاهی، که ازین "تو" شده حیران مخ ِ ما و تو بیا و ببر از صورت "تو" پرده و بگشای ز دل کینه و بردار از این سینه گناه ِ طلبت را..."قضاوت" شده نقل و شکر و آب نباتی که زنی لیس بر آن (!) و نپذیری تو کلام دگران، ....خیر...نکنی عر عر ِ من گوش و قضاوت شودت خوردن آب و تو همی تاب خوری از چب و از راست. .. کدامین خر ِ ابله چو مَنَت گشته ز "تو" تنگ دلش اینهمه آسان!....

.که تو لبخند مبین و مزن از چنته ی بیهوده ی خود چسب همی بر من و منگر به جنون ِ مخ ِ بی تاب! 

کین مستی و گوینده به ز ِر ز ِر شدن ِ ما همه خواب است.

وزین سر خوشی ِ ناب،

 مرا درد ِ عمیقی ست. ..

دریاب.

پ.ن: یکی از معجزات در برخی نوشته های ما این است که میتوانیم با یک "تو" بیشتر ازیک نفر را مورد خطاب قرار دهیم...به همین سادگی به همین خوشمزگی... "نازنین" !!!  ; )


نوشته شده در : یکشنبه 29 خرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

"بلاهت نامه!" یا " وقتی ما پرروبازی در میآوریم."

همه چیز از آنجا شروع شد که امتحان عربی ما را سخت گرفتند. و طی یک حرکت هماهنگ شده بچه های منطقه ی ما تصمیم گرفتند رو به روی ساختمان آموزش و پرورش تجمع کنند من باب اضافه کردن نمره یا اندیشیدن چاره ! ما که برایمان فرقی نمیکرد چندان، ولی خوب رفتیم که دوستانمان تنها نمانند. لازم به ذکر است که از دو روز قبل ما حالمان خوب نبود و 24 ساعت بود که آب نخورده بودیم و غذا هم نیز. بطور خلاصه هر لحظه انتظار میرفت که غش کنیم بیفتیم!

امتحان شیمی را دادیم همراه با 3 تا از بچه ها.... آهان ! بهی و یابو رو که میشناسین؟ اونا و یکی دیگه! (قرمزو دیدی آبیش) یک فروند اتومبیل کرایه کرده تا محل مورد نظر برفتیمان. زود رسیده بودیم هنوز کسی یا کسانی نیومده بودندی دا! .... کم کم شلوغ شد و اخوان محصل از دبیرستان های پسرانه هم به ما پیوستند و شروع کردند شعار دادن! ( به عمرمان فکرش را هم نمیکردیم واسه ی نمره  هم بشود شعار داد) (!)  برگه های عربی رو آتیش میزدن... ماشین ها هم رد می شدن با تعجب نگاه میکردند مارا. البت یک برادری هم بود ازین سیخ سیخی ها! هی خیابان را میرفت تا آخر، بعد همانطور دنده عقب بر میگشت!! بوق میزد ، و به خیال خودش داشت کلی به ما حال میداد خلاصه ...آخی... نشستیم کف خیابان. ما دوربین داشتیم ، و داشتیم از جنگولک بازی های رفقای تهییج شده مان فیلم میگرفتیم! بعضی مادر ها هم آمده بودند...آنجا. حراست (یعنی یک آقای ریشو با یقه بسته ، شکم گنده و گردن کلفت) یقه ی یکی از  پسر ها رو گرفته بود و داشت میکشید که یکی از همین مادر ها رفت یارو رو هل داد و برادر مذکور را آزاد نمود. این اقدام با دست و سوت و جیغ و فریاد خوشحالی جمع خواهران همراه بود! یک عده از اهالی ساختمان (من جمله خانم های چادری با یک چشم ! که ما را چپ چپ مینگریستند  و آقایانی مشابه همان آقای حراست! ) هم آمده بودند بیرون همین طور ایستاده بودند نگاه میکردند. هوم.اوهوم! شلوغ بازی ادامه داشت، تا زمانی که گفتند بیاید برید تو محوطه ساختمون و اینجا نچرید! بیاید تا اون تو خیلی مسالمت آمیز!!!! مذا کره کنیم با هم! بچه ها رفتند تو و ما نیز به تبعیت. رفتن تو همان.... و آمدن پلیس ِ ضد ِ اغتشاش همان! بهی قبل از اینکه ما بریم تو رفت به خانه شان. ما بودیم و یابو و زینگول. یابو هم از آنطرف زنگ زده بود دوستاش ! (عده ای از برادران در همان اطراف!! که نام همه شان از ریشه ی ه د ی آمده! مثال : مهدی، هادی، مهدی، مهدی،....، مهدی! _بیشترشون همین مهدی ان!- هررررررهررررررر :دی) و ما کماکان به فیلمبرداری اشتغال داشتیم تا اینکه یک برادری که سرباز بود آمد دوربین مارا از دستمان کشید.  و بعد داد به یک برادر بی سیم بدست. و اون هم دادش به یک آقایی با کت و شلوار مشکی و عینک دودی و بی سیم که گفته می شد اطلاعاتیه. البته ما که نه سر پیازیم و نه سر چیز دیگر. ما فقط در جواب اینکه گفتند دوربین مال کیه گفتیم مال ماست!برادر هم یکاره دوربین را گرفت و گذاشت توی جیبش و گفت میره کلانتری چک میشه بعد میای میگیریش! گفتنیست که والدین من نمیدانستند که در آن وقت و ساعت من کجا هستم و چه میکنم! هه هه ! یابو گفت که نگران نباشم و میره میگیرتش برام. اما برادر افزود که : ما فقط شمارو میشناسیم. تشریف میارید دوربینو میگیرید همراه با بزرگترتون. مارو میگی!! داشتیم تصور میکردیم مثلا ما با ابوی مون (که معرف حضور هست که؟!) تو راه ِ کلانتری و .. اینا مثلا!!! خلاصه ما خیزیده بودیم به خودمان. آهان!! نکته اساسی میدونین چیه... اینکه خود اون برادر که دوریین مارو گرفت یه  دوربین هندی کم دستش بود که از جمعیت فیلم میگرفت! و فکر کنیم فیلم تمام قد ما و دوستامون هم موجود باشه الان تو حافظه دوربینش.(آه ما نگرانیم نکند دیپلم ندهند بهمان ای وای.) (: قسمتی از مرثیه سرایی های مادر ما "اگر" می دانست که ما آنجاییم! :دی)   یکی از دوستانمون هم رد شد و در حالی که قاطی کرده بود به همین برادرمون ، با یکمی خشونت! گفت: تو مسلمونی؟ خجالت بکش مرتیکه برو از عروسی ننت فیلم بگیر! که خب دوباره ما بیگناهیم در این زمینه هم. راستی گفتم؟ نگفتم! باید بدونید این اتفاقات روز 21 خرداد داشت می افتاد. بچه ها صورت هاشون رو پوشونده بودن و دوستای یابو هم رسیده بودن. یکی از مهدی ها (!) رفته بود آن وسط و معلوم نبود چی کار میکند و این یکی مهدی داد میزد : مهدی بیا اینور!!!!! آخر سر  وقتی که ما مشغول مذاکره با اخوی فیلم بردار بودیم که همینجا هر کار می خواهد بکند و دوربین را به ما بدهد ، در همان حین بچه ها را از محوطه ی آموزش و پرورش بیرون کردند. ما داخل بودیم تا اینکه با پا در میونی یکی از آقا ها ی آ موزش و پرورش، البته خب پادر میونی پس از مدتی سرزنش! در حالی که ما در جواب لبخند میزدیم و یابو حرف های آن آقا رو تائید میکرد که "بله شما درست می فرمایید ما جوانان خام ابله جو گیری بیش نیستیم  ما مجسمه بلاهتیم منافقیم سوسولیم بی غیرتیم اه اه ! جون مادرت برو این دوربینو بگیر این بره!!!! " رفت و با آن برادر صحبت نمود. همانجا وقتی ما داشتیم از طرف برادرِ نیروی مبارزه با اغتشاش مرحله دوم  ِ "شما جوانان ابله بی نظم..شما...{_..._}... مگه ما جوون نبودیم!" رو میگذروندیم، یک عده از محصلین مذکر، همانها که شعار میدادند رو بیخ دیوار ردیف کرده بودند و داشتند متنبه شان می کردند! بعد از رفتن ما 45 دقیقه گذشت و ما نمیدانیم چگونه گذشت! تا سرانجام پس از کلی تنبه! ول شان کردند. برادر داشت فیلمهای مربوط به اغتشاشات را حذف میکرد و ما منتظر بودیم. البته نمیدونست چه جوری باید حذف کنه! به من گفت : کنسل و بزنم؟ من داشتم میگفتم آری که یابو گفت نه بغلی رو! و بعد یابو سرش رو پایین انداخت چون داشتم با نگاهم سوراخ سوراخش میکردم! :دی  از برادر پرسیدیم اگر فیلم گرفتن بده خودتون چرا از بچه های مردم فیلم میگیرین؟ حدس بزنین چی گفتن!

" چون وظیفه و شغل من فیلمبرداری از تجمعاته" !!!!!!!!!!!!!! گفتم : تجمعات؟  گفت: بله هر جا که تجمعی منجر به بی نظمی بشه. کاری که شما کردین اخلال در نظم آموزش و پرورش بود.  و ما آمدیم بپرسیم که آاااااااااااه!!! مگه آموزش پرورش  "نظم" هم داشت...؟ که یابو نیشگونی ازمان گرفت بلکه خفقان بگیریمان. طی این مکالمه نیز ما با ری اکشن هایی از طرف یابو مواجه بودیم که آثارش روی دستمان هست هنوز! خلاصه حیف شد میخواستیم ببینیم برای فیلمبرداری عروسی هم میاد اخوی....که نشد. یک دوربینی نشانمان دادند که رویش آرم نیروی انتظامی داشت که یعنی ما بدانیم هر دوربینی نمیتوند هر چیزی را ضبط کند.....مرگ بر لالای لای!  همانطور که ملاحظه میکنید طی دو سال گذشته دولت برای پایین آوردن نرخ بیکاری بطور گسترده ای دست به اشتغال زایی زده آنهم از نوع خفنش!

ما که اومدیم بیرون علنا پسر ها رو به باد کتک گرفته بودند. در همان حین بود که ما از پشت از همان اخوی فیلمبردار که شغلش این بود و اینها یک عکس گرفتیم! یابو به گفتن اینکه " تو آدم نمیشی نه!" اکتفا کرد و ما کماکان لبخند زدیم! بعدا که عکس رو دیدم در کمال شگفتی متوجه یک نوشته ای روی باجه تلفن شدم که  به جون خودم کاملا تصادفی توی کادر قرار گرفته میباشد.

IMG_2331.jpg

کیفیت عکس آینه بود اما در حین آپلود ...یده شد اندرش. پوزش!

 

+

 آری حال خواننده دوباره میتواند برود استراحتی بدهد به دیدگانش!


نوشته شده در : پنجشنبه 26 خرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

بیانیه یِ نماینده یِ صنفِ فاحشه هایِ همین جا! البته با مدتی تاخیر...

روح،اگر عریان باشد، هرکه را میبیند در او می آویزد. پناه میگیرد. شاید از اینهمه بی پردگی خسته ست و شاید هم صاحبش بی عرضه ای است که طی سالها لباس از تن او کنده و فراموش کرده.... بیچاره روحی که صاحبش کرم دارد!

روح ، اگر عریان باشد، تقدیمی است. تکه تکه است. کادو پیچش میکنیم و همانطور لخت لخت می فرستیم آنجا که باید.معمولا می ماند پشت در. بو میکشد. بو میکشد. حتی دیده نمیشود که برگشت بخورد! روح که عریان باشد، فاحشه است دیگر. فاحشگی میکند. پول هم نمیگیرد. می پرد در چشم این. در دست آن. در صدای دیگری. در بوی باران. در تصویر ماه. فرو میریزد در دوستت دارمهای بیهوده ی یک ابله! و حتی...، حتی گاهی به خودش نگاه میکند و میبیند که نیست!!

روح وقتی بی لباس باشد، منتظر است نگاهش کنی. گاهی فکر میکند حقیر است. شاید هم ....هست. حقیر. اما روح اگر حقیر باشد عریان نمیشود. هرگز.

...عین انگل میچرخد دور خودش ببیند کجا میشود آویخت. وای به روزی که بیاویزد از جایی.. آخ!

و من مینشینم با خودم فکر میکنم که این چه وضعش است دیگر. کی میخواهم آدم شوم! کی دست از سر چهارراه ایستادن برمیدارم روحم؟ لباس میطلبم شاید. پرده. شاید روح میباید "مستور" باشد.

-آه که چقدر شیفته ام!

---خاک بر سر تو و شیفتگی مدامت باهم زنیکه ی لخت!  (دو نقطه دی)

به راستی چه باید کرد؟

ولی خوب حالا که فکر میکنم میبینم روح "باکره " هم مفت نمی ارزد...

_سلامتی همه ارواح فاحشه!!

__ ن و ش..!

+

من حامله ام!

تا بخوام صبر کنم این همه احساسات متناقض اعصاب خورد کن خودشون دنیا بیان پیر شدم!

جایی سراغ نداری واسه کورتاژ؟؟


نوشته شده در : سه شنبه 24 خرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

عمر و نگارم نگو مسئله دارم!

نگار آنها مشغله دارد، نگار ما مسئله دارد!

نگارمان مسئله دار شده! که البته از مشغله زیاد ناشی میشودمسئله اش.نگار برادر طالب زاده فعلا یک مرحله عقب است که یحتمل برادر طالب در آهنگ بعدی طی یک حرکت انقلابی در دنیای موسیقی پاپیولار به آن خواهد پرداخت. :

عمر و نگارم! نگو "مسئله " دارم!

هدفمند کردن یارانه ها روی نگار برادر طالب هم تاثیر خودش را گذاشته است. یک زمانی همه چیز آروم بود و تو به برادر طالب دل بسته بود ی و این چقدر خوب بود که...! و اما هم اینک با اصابت کفگیربه ته دیگ نگار مربوطه قروقمیش میآید که تا پول ندهی مشغله دارم فعلا! نگار هم اینقدر پولکی و مادی. همین جا به برادر طالب توصیه میکنیم یک نگار ساده ی توسری خور استخدام کند تا ضمن آروم شدن همه چی شاعر برای وصف بد بختی های نگار جدید کمی به خودش فشار بیاورد  و هی از یک جمله 5 کلمه ای 2 کلمه اش را با کلمات هم وزن تعویض نکند و بگوید شعر سراییدم!!

یا اینکه برادر طالب با همین نگار فعلی سر کند انقدر تا آس و پاس شده از استخراج ویدئو  کلیپ باز بماند و اینگونه شنوندگان و بینندگان را آرامش صوتی و بصری به ارمغان آورد باشد که رستگار شویمان!

البت به دور از انصاف است که یاد آور نشویم با پخش این کلیپ "ب" به ما زنگ میزند و هی هر هر هر به ریش برادر همه چی آرومه میخندیمان ها! خیلی هم فان است و کلی خوش میگذردمان!

یاه یاه یاه... 


نوشته شده در : چهارشنبه 18 خرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

هان؟

هر چند نا ممکن،

به من زنگ نزن.

این روز ها از فکر تو اشغال اشغالم.

 

پ.ن. تو آینه که نگا میکنم چیرزی نمیبینم بجز یک ابله متحرک! قضیه احساسی هم نیست ها.. کلا میگم!


نوشته شده در : یکشنبه 15 خرداد 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

تورا بسیار، بسیار، بیهوده دوست میدارم.

در گوشم میخواند:

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه.

هوا را از من بگیر، گریه ات را نه.

اما چشمم را نمیبیند . نمی فهمد. نمیداند تمام جهان را شناور دیدن چگونه است. جهان را تر دیدن و شور دیدن. و آن قدر میبینم که یا من جهان را غرق کنم و یا... مغلوب دست از اینهمه دیدن بکشم و چشمانم را ببندم. بهر حال خود را غرق کردن و در خود مردن بسیار آسانتر است.

وفا را ، صفا را، نگارا،...

افسوس.

هوا را از من گرفته ای. و هر آنچه داشته ام.

و حتی خنده و گریه ات را،

وجود نازنینت را

که در تمام این شعر، قبل از آنکه سروده شود،

شاعری زیر لاله ی گوش ات ، مدفون،

تورا به خاطر آن سوگند داده بود.


نوشته شده در : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

و تو همانجایی خواهی بود که باید باشی.

تو، اگر دوستم بداری،

از من خواهی پرسید

"چرا ماه ِ کامل گرد است؟"

و من می گویم:

"چون ،شبی، من آنرا با پهنای انگشتر فیروزه ام صیقل داده ام!"

و تو آرام میخندی،

و اینگونه ، من تورا باز خواهم شناخت.

و این ، بی شک، معصومانه ترین خنده ی تو و صادقانه ترین پاسخ من خواهد بود.

دست هایت را خواهم بوسید،

و رو به جادوی پل،

سجده خواهم کرد

که ای کاش تا تو هستی باران ببارد!


نوشته شده در : دوشنبه 29 فروردین 1390  توسط : صاد.    نظرات() .

بابای دیکتاتوری دارم (شرح اوضاع و وقایع تا حدودی!)

اهل تهرانم (البته اصالتم اصفهانیه!)

روزگارم را گند بزنن بهش!

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم.....خب دارم دیگر.

دوستانی بهتر از آب روان.

و خدایی که در تین نزدیکیست (گاها شک میکنم البته به این مورد!)

بابای دیکتاتوری دارم!

بابایی چند شخصیتی، که اتعطاف شخصیتش دهانتان را باز نگه میدارد.

پیش یک استاد دانشگاه او استاد است و پیش یک کفاش، کفاش.

البته هرگر نمیتواند پیش یک شاعر، شاعر باشد.

بابای بی خلاقیت و ذوقی دارم.

که ادعای منطقش زیاد میشود ولی در اوج ادعا همواره بی منطق بوده است.

البته بابایم پشت زمان ها نمرده ست! اسمان آبی نیست و

پاسبان ها هم هنوز شاعر نشده اند..!

پدرم نقاشی نمیکند، تار نمیسازد، خطش هم معمولیست!

بابایم دستور میدهد، فریاد میکشد

و اگر ببینیدش احتمالا میگویید

چه بابای خوبی!

خوذم هم همین حس را داشتم....

البته سالها  پیش!

که خودم را بسیار احمق می پنداشتم!

بابایم ممنوع کرده است ، ارتباط را.

این پست شاید حتی به قیمت دعوای مفصلی تمام شود!

اما چه باک.

من از بابایم نمی ترسم.

نمی ترسم.

نمی ترسم.

پ.ن. گفتنی است زین پس بنده برای آپ نمودن ملزم به دزدیدن لپ تاپ ابوی محترمم میباشم!


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : صاد.    نظرات() .